درباره نویسنده

aram

مدیر مجموعه تجسم خلاق

مطالب مشابه

یک دیدگاه

  1. 1

    آیلین

    مطالب زیبایی بود. اما من احساس میکنم حوصله ای برای اینکارها ندارم.یعنی نه اینکه دوست نداشته باشم زیبا باشم اما انگیزه ی قوی ای هم برای اینکار ندارم.

    زندگیم شده پر از آرزوهای بیشمار.اما خیلی ازشون میترسم.

    کلاس رانندگی رفتم و بعد سه بار شکست توی امتحان سرخورده شدم و خجالت کشیدم و رهاش کردم. دیگه از ترسی که ازش دارم نتونستم دنبالش برم.

    از بچگی اسکیت علاقه داشتم و الان که ۲۱ سالمه یه اسکیت گرفتم و تابستان سال قبل زمین خوردمو دستم شکست واسه همین میخوام برم کلاس آموزشیش. اما کلاسها ی اسکیتو که دیدم ازینکه همه ی کسایی که اونجا آموزش میدیدن بچه بودن ناراحت شدم و اعتماد بنفس اینکه برم کلاس رو ندارم.

    توی یه جمع که هستم اصلا اعتماد بنفس ندارم و بخاطر ترسم یا صحبت نمیکنم و دارم خودمو از درون میخورم یا وقتی حرف میزنم به لکنت میفتم و روحیم داغون میشه. حالا چه برسه به اینکه نگاههای زیادی روم باشه.

    از ازدواج میترسم. به مردا شک دارم. از شغل آیندم میترسم. از کلاس های تفریحی میترسم. از آدما میترسم مگراینکه باهاشون صمیمی شده باشم.

    توی دانشگاه کاردانی بچه های کلاس همه دختر بودن و وقتی قرار بود یه کنفرانس بدم همه ی تنم و صدام میلرزید حسابی داغ کرده بودم و حتی بچه های کلاس دلشون برام سوخته بود اما من حالم از خودم بهم خورد و حالا هم کارشناسی هستم و با پسرا هستیم و من واقعا نمیدونم باید واسه کنفرانس بعدی چکار کنم. اگه میشد اون درسو کامل حذف میکردم اما هیچ راه برگشتی ندارم.

    خیلی چیزای دیگه هم هست که منو کاملا داغون کرده و ازم یه موجود ضعیف و تنبل ساخته و من خیلی احساس پوچ بودن میکنم اما من حتی نمیدونم شما قراره جوابمو بدید یا نه.

    دردو دل با دوستم هیچیو درست نکرد و هیچکس نمیتونه کمکم کنه حتی خودم.

    بارها شده که با خدا دعوام شده که اصلا چرا منو بوجود آورده اما حتی انتظار واسه جواب اونم روحیمو خرابتر کرده.

    درکل داغونمو پر از توقع و آرزو پر از شکست های زیاد و پر از درجا و پر از ترس.

    خواهش میکنم کمکم کنید.

    من انگیزه میخوام

    ممنون

    آیلین. ۲۱ ساله. خواهرو برادرام ازدواج کردن. تنها با پدر و مادرم زندگی میکنم و اگه بدردتون میخوره متولد آذر هستم.

     

    پاسخ
  2. 2

    هلن

    با سلام،گویا برای رسیدن به آنچه می خواهم چاره ای جز جراحی پلاستیک ندارم.شما دم از اعتماد به نفس می زنید،بر ها تلاش کردم که با اعتماد به نفس باشم ولی نشد ،از اجتماع متنفرم چون مردم جور خاصی نگاهم می کنند وبارهاهم احساس کرده ام به من می خندند.دیکر از دیدن خودم در آینه متنفرم.آیینه یک جور نشانم می دهد،عکس جور دیگر ومردم یک طور  دیگر مرا می بیند.قلبم آکنده به غم است.بستگانم مرا می بیند ومی پرسند چرا لاغرتر شده ای؟        می گویند کم  غذا شده ای ؟اما هیچ یک نمی  داند روحم است که سو تغذیه گرفته است.دیگر از اینکه پزشک  خانواده  مان بگوید شما مشکلی نداری ومردم با نگاهشان به من بفهماند سرشار از مشکلم خسته شده ام.پدرم سب تا صبح مشغول کار است   ومادرم مشغول خوشگذرانی با مهمان ها وآلن(برادرم)مشغول تمرین موسیقی.  شما بگویید با چه کسی با شم ودردم را به چه کسی بگویم؟مگر شما روانشناس نیستید؟؟

    پاسخ
  3. 3

    مهشید

    نمی دونم باید از کجا شروع کنم ….راستش تا الان کسی نبوده ک بتونم راجع به مشکلم باهاش صحبت کنم …همیشه خیلی پر انرزی و با اعتماد ب نفس بودم …ولی قضیه از جایی شروع شد ک توی اولین کنکوری ک دادم با وجود انتظارات زیادی ک اطرافیان و پدر و مادرم ازم داشتن شکست خوردم…وقتی بچه بودم همیشه پدر و مادرم سر موضوع های مختلف با هم اختلاف داشتن و همیشه ب طور غیرمستقیم شخصیت منو جلوی دیگران خورد کردن..ولی من هیچوقت اینو گردن تقدیر و سرنوشت ننداختم و همیشه در صدد بودم ب هر طریقی ک شده ب درسم لطمه وارد نشه و همینطور هم شد …من با معدل خیلی بالا فارغ التحصیل شدم و خودم واسه کنکور اماده میکردم ولی نفهمیدم چطور شد ک با وجود تلاش زیاد اون سال شکست خوردم الان ک این نامه رو می نویسم ۴ سال از اولین کنکوری ک دادم میگذره .الان ۲۱ سال دارم..بعداز شکستم تو کنکور اعتماد ب نفسم و ب طور کامل از دست دادم.من ی چهرهی معمولی دارم با خصوصیات ن چندان بارز.من همیشه مورد تحسین نبودم وتی این باعث نشده بود ک نتونم تو جمع ظاهر بشم ولی بعداز افسردگی ناشی از شکست تو کنکور اعتماد ب نفسم ب صفر رسید بطوری ک حتی نمیتونستم ب تنهایی بیرون برم وحتی ی پفک بخرم حدود هشت ماه خودمو تو خونه ب بهانه ی درس خوندن حبس کردم ولی کسی نمیدونست من توی خلوت خودم چ رنجی میکشم….کسی میتونه حرف های منو بفهمه که تنهایی واقعی و درک بکنه …الان ۴ سال از این بیماری لعنتی میگذره و من دارم  با این درد عذاب میکشم…هنوز هاله ای از عشق دانشگاه رفتن و ب رشته ی پزشکی رسیدن تو دلم موج میزنه…ناامید نیستم ..فقط دلتنگم..دلم گرفته از اینکه نمیتونم دردم و ب کسی بگم …هنوز تو جمع ظاهر شدن برام سخته و ب بهانه های مختلف جمع دورم .ولی دیگه پنهلن  کردن دلیل واقعیش داره واسم سخت میشه…اخه گفتنش هیچ دردی و دوا نمیکنه چون کسی پیدا نمیشه اینجا ک بتونه بهم کمک کنه..همه ی استعدادام داره از بین میره …هنوزم پدر و مادرم با هم مشکل دارن دیگه دارم کم میارم هیچوقت ب فکر خودکشی نبودم ولی راستش و بخواین خیلی دوست دارم رویاهام و تو این دنیا جا بذارم و برم پیش خدا میگن اونجا هیچکس تنها نیست ولی دستم بسته اس//من ی داداش ناشنوا دارم ..همیشه رویای اینو داشتم ک تو رشته ی پزشکی ادامه تحصیل بدم بلکه بتونم کاری واسه داداشم بکنم…کمکم میکنین؟من دارم عذا ب میکشم و منتظر ی معجزه ام فقط دارم نفس میکشم ب خاطر ی ذره امید ک ته دلم بهم میگه صبر کن…من منتظر جوابتون هستتم… …

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2017 طراحی توسط تیم تجسم خلاق, به سرپرستی آقای خیرآبادی